هرچقدرسرعتم بیشتر می شد جزییات بهتر درذهنم نقش می بست وماندگارتر میشد. هرکجا میرفتم درنهایت به انحنای کوچه ای میرسیدم که در آن درحال گم شدن بودم.درحال ناپدید شدن.
جایی می رسیدم که همه چیز درحرکت بود با سرعت زیاد وهیچ چیز ثابتی وجود نداشت .اساسا سکون مفهومی نداشت.اگرچه سکوت همه جا حاکم بود.وغیر از سکوت چیز دیگری نبود.حرکت وسکوت . حرکت وسکوت . حرکت وسکوت این سکوت آنقدر ادامه می یافت وتکرار میشد که آرام آرام تبدیل به سوت میشد . سوتی ممتد وآزار دهنده که سراسر وجود آتشینم را درمی نوردید .....
ناگهان همه چیز می ایستاد وبا ایستادن اشیا سرو صدا اها بلند میشد .داد وبیداد ها حرف ها وحدیث ها قال ها وقول ها و ....صدا در صدا در صدا می پیچید آنقدر صدا ها در هم میپیچیدند که متوجه میشدی برای تشخیص آن صداهاست که همه چیز ساکت وساکن شده اند .ساکت وساکن .سکون وسکوت مطلق همه جا را پر میکرد همه اشیا لبریز از سکوت میشدند .سکوت سکوت سکوت .همه اشیا باید ساکت میشدند تا صداهای در هم پیچیده را از هم تمییز میدادند.سروصدا وسکوت وسکون در هم می آمیختند وهمه چیز دوباره رنگی می شد .رنگ سبز وقرمز وبنفش . وبیشتر البته بنفش....
وقتی همه چیز ازحرکت باز می ایستاد من راه می افتادم و وقتی من می ایستادم همه چیز به حر کت درمی آمد.این رابطه من با اشیای اطرافم باعث شده بود که زندگی مفهوم خود را بتواند پررنگ تر جلوه دهد.مخصوصا وقتی که به این بازی پیچیده ساده همواره در انحنای کوچه بن بست اتفاق می افتاد.درجایی که من زندگی میکردم.
کم کم اشیا یی که در اطراف من بودند زبان مرا می فهمیدند . ومن که همیشه زبان آنها را می فهمیدم باحسی خوب سعی میکردم با حروفی باآنها ارتباط برقرار کنم .حرف و حرف وحرف ...وهمه این حرف ها وقتی به هم میرسیدند و به هم میچسبیدند کلمات را تشکیل میدادند .این بار وقتی به اطراف نگاه میکردی به جای اشیاء کلمات بودند که جولان می دادند ودرواقع اشیاء مقهور کلمات شده ونقششان لحظه به لحظه کم رنگ تر میشد .درعوض این کلمات بودند که پررنگ و پررنگ تر می شدند.
اما بین رنگ کلمات وانحنای کوچه بن بست نیز ارتباطی تنگاتنگ برقرار بود ؛هرچقدر رنگ کلمات بیشتر میشد انحنای کوچه بن بست نیز برجسته تر می نمود. همه چیز مرتب وپاکیزه بود ودر جای خودش بدون کمترین اعوجاج ولی ناگهان همه کلمات به هم می ریخت .وچقدر این به هم ریختگی شبیه ذهن من بود .کم کم متوجه میشدم این ذهن من است که کلمات را به هم میریزد چه به هم ریختنی !
دنیایی از کلمات از کران تا کران وکهکشان تا کهکشان ،به هم ریخته ودرهم تنیده و به هم پیچیده، رنگ به رنگ ؛ سبز وقرمز وبنفش . وبیشتر البته بنفش....
کلمات کلیدی :
»
نظر