یا فاطر

دقیقا یکسال پیش در جنین روز وساعتی در مورد یکسال پیش درمورد چنین روز وساعتی در مورد یکسال پیش در مورد چنین روز وساعتی حرف زدم وقراری گذاشتم که نشد . وآن نوشتن ادامه انحنای کوچه بن بست بود . امیدوارم بشود امسال کاری کرد با استعانت از یا فاطر . و در یا فاطر


» نظر

هوالهادی

یک سال دیگر گذشت و انحنای کوچه بن بست ادامه پیدا نکرد. امسال اما ادامه خواهد یافت به شکلی دیگر!


» نظر

یا هادی ،یا معطی

دقیقا یکسال پیش در چنین روز وساعتی بود که اولین قسمت " انحنای کوچه بن بست را نوشتم " نشد بیشتر از سه قسمت بنویسم. ان شاء الله توفیق باشد امسال ادامه بدهم .من نسبت به سال گذشته به امور زیادتری فکر میکنم !به چیزهایی که خیلی نمیتوانم در موردشان بنویسم .


» نظر

قسمت سوم :انحنای کوچه بن بست

برخواستم وآرام آرام به سمت پنجره رفتم .روشنایی روز از روزنه های تاریک اطراف پنجره به داخل می تابید . مردم به طرف پنجره خانه من خیره شده بودند وباتعجب چیزی را تماشا میکردند.من هم متعجب بودم. چون پنجره خانه من شیشه هایی از جنس تاریکی داشت .وبه بیرون تاریکی افشانی میکرد.درواقع اتاق کوچک من که در خانه ای در انحنای کوچه بن بست قرار داشت محل تلاقی نور بود با تاریکی .نور به زحمت فراوان از روزنه های اطراف پنجره به سمت درون خانه هجوم می آورد وتاریکی از تمام حجم پنجره ها به سمت بیرون ساطع بود .مبارزه نور با تاریکی مبارزه ای نابرابر بود .مردم به تاریکی های پنجره خانه من خیره شده بودند .ودنبال چیزی در تاریکی می گشتند .هراس از پیدا نشدن گمشده آنها لحظه به لحظه بیشتر می شد.وهرچه به انبوه جمعیت پشت پنجره خانه من افزوده می شد ،پیدا کردن گمشده سخت تر به نظر می رسید.چون تاریکی در عمق توده مردم نفوذ بیشتری پیدا میکرد .تاریکی آنقدر عمیق می شد که احساس میکردی رنگ های دیگری از آن زاییده شده است رنگ های قرمز سبز وبنفش والبته بیشتر بنفش!

اما دنیا در این سوی پنجره وداخل اتاق کوچک من در انحنای کوچه بن بست کاملا متفاوت بود .من در اتاق کوچک خویش در نور مطلق ومحض زندگی میکردم .واین تاریکی بود که از روزنه های اطراف پنجره به زور وارد اتاق من می شدند .رگه هایی از تاریکی از این روزنه  همواره به داخل می تابید ودرامتداد روزنه ها فضایی خاکستری ایجاد میکرد.فضایی که رویت گمشده ها در آن ممکن به نظر می رسید .یافتن گمشده در آن فضا کار دشواری به نظر نمی رسید .ومن هرچقدراز خویش می کاستم گمشده در فضای خاکستری درامتداد روزنه ای اطراف پنجره خانه کوچک من درانحنای کوچه بن بست نمود بیشتری پیدا میکرد وبهتر نمایان میشد. اما به کثرت مردم در آنسوی پنجره برای رویت گمشده لحظه به لحظه افزوده می شد. وطبیعتا نمود آن گمشده از آن سو بسیار بسیار سختر میگردید.آن حجم وانبوهی مردم وافزایش لحظه به لحظه آن بیرون از پنجره از یک سو وکم رنگ تر شدن گمشده از سوی دیگر از یکطرف وکاستن من از خویشتن خویش در این طرف پنجره از سویی ونمایان تر شدن آن کمشده از سویی دیگر از طرفی مرا درحل مسایل پیچیده  فلسفی یاری میداد.

ناگهان همه چیز شروع به حرکت کرد .من ،اتاق ،خانه وانحنای کوچه بن بست از یکطرف ومردم وانبوهی وتاریکی وگمشده از طرف دیگر ودر مقابل هم.ما از راست به چپ وآنها از چپ به راست .حرکت وسرعت وشتاب .

لحظه به لحظه به این حرکت وشتاب افزوده می شدآنها از سویی وما از سویی.شتاب زیاد وزیاد تر شد واز حد وصف گذشت و من که از خویشتن خویش کاسته بودم باز دیدیم که چقدر متکثرم .تمام ملکولهایم را کم کم می دیدم همه عناصرم را کم کم میدیدم .وای خدای من با این سرعت و به این دقت !هرچقدر شتاب افزایش می یافت  زمان آرام تر می گذشت.واشیا با جزییات بیشتری قابل مشاهده بود آنقدر شتاب زیاد شد که زمان ایستاد .زمان این سوی پنجره در عالم عدم وآنسوی پنجره در عالم وجود باز ایستاد.....ادامه دارد.....


» نظر

قسمت دوم:انحنای کوچه بن بست

هرچقدرسرعتم بیشتر می شد جزییات بهتر درذهنم نقش می بست وماندگارتر میشد. هرکجا میرفتم درنهایت به انحنای کوچه ای میرسیدم که در آن درحال گم شدن بودم.درحال ناپدید شدن.

جایی می رسیدم که همه چیز درحرکت بود با سرعت زیاد وهیچ چیز ثابتی وجود نداشت .اساسا سکون مفهومی نداشت.اگرچه سکوت همه جا حاکم بود.وغیر از سکوت چیز دیگری نبود.حرکت وسکوت . حرکت وسکوت . حرکت وسکوت این سکوت آنقدر ادامه می یافت وتکرار میشد که آرام آرام تبدیل به سوت میشد . سوتی ممتد وآزار دهنده که سراسر وجود آتشینم را درمی نوردید .....

ناگهان همه چیز می ایستاد وبا ایستادن اشیا سرو صدا اها بلند میشد .داد وبیداد ها حرف ها وحدیث ها قال ها وقول ها و ....صدا در صدا در صدا می پیچید آنقدر صدا ها در هم میپیچیدند که متوجه میشدی برای تشخیص آن صداهاست که همه چیز ساکت وساکن شده اند .ساکت وساکن .سکون وسکوت مطلق همه جا را پر میکرد همه اشیا لبریز از سکوت میشدند .سکوت سکوت سکوت .همه اشیا باید ساکت میشدند تا صداهای در هم پیچیده را از هم تمییز میدادند.سروصدا وسکوت وسکون در هم می آمیختند وهمه چیز دوباره رنگی می شد .رنگ سبز وقرمز وبنفش . وبیشتر البته بنفش....

وقتی همه چیز ازحرکت باز می ایستاد من راه می افتادم و وقتی من می ایستادم همه چیز به حر کت درمی آمد.این رابطه من با اشیای اطرافم باعث شده بود که زندگی مفهوم خود را بتواند پررنگ تر جلوه دهد.مخصوصا وقتی که به این بازی پیچیده ساده همواره در انحنای کوچه بن بست اتفاق می افتاد.درجایی که من زندگی میکردم.

کم کم اشیا یی که در اطراف من بودند زبان مرا می فهمیدند . ومن که همیشه زبان آنها را می فهمیدم باحسی خوب سعی میکردم با حروفی باآنها ارتباط برقرار کنم .حرف و حرف وحرف ...وهمه این حرف ها وقتی به هم میرسیدند و به هم میچسبیدند کلمات را تشکیل میدادند .این بار وقتی به اطراف نگاه میکردی به جای اشیاء کلمات بودند که جولان می دادند ودرواقع اشیاء مقهور کلمات شده ونقششان لحظه به لحظه کم رنگ تر میشد .درعوض این کلمات بودند که پررنگ و پررنگ تر می شدند.

اما بین رنگ کلمات وانحنای کوچه بن بست نیز ارتباطی تنگاتنگ برقرار بود ؛هرچقدر رنگ کلمات بیشتر میشد انحنای کوچه بن بست نیز برجسته تر می نمود. همه چیز مرتب وپاکیزه بود ودر جای خودش بدون کمترین اعوجاج ولی ناگهان همه کلمات به هم می ریخت .وچقدر این به هم ریختگی شبیه ذهن من بود .کم کم متوجه میشدم این ذهن من است که کلمات را به هم میریزد چه به هم ریختنی !

دنیایی از کلمات از کران تا کران وکهکشان تا کهکشان ،به هم ریخته ودرهم تنیده و به هم پیچیده، رنگ به رنگ ؛ سبز وقرمز وبنفش . وبیشتر البته بنفش....


» نظر
   1   2      >