قسمت اول :انحنای کوچه بن بست

یاهادی

 

صدای پای عابری پیاده گوشم راآزار میداد.اتاق من درخانه ای بود که پنجره اش به سوی انحنای کوچه ای بن بست باز می شد.بنابر این حدس زدن اینکه صدای پا نمیتواند صدای پای عابری باشد که از کوچه عبور میکندکارسختی نبود . چون عبور در کوچه بن بست هیچ مفهومی ندارد.صدای پا در ساعت خاصی از شب به گوش میرسید ومن وقتی دقیق میشدم ،صدا آرام در انحنای ذهنم کمرنگ میشد .وهنگامی که توجهی نمیکردم مدام صدا درگوشم طنین انداز بود .برخواستم واز گوشه پنجره بیرون را نگاه کردم فقط سایه ای دیدم که از انحنای کوچه بن بست ناپدید شد.به پشت میز مطالعه ام برگشتم هرچقدر از پنجره فاصله میگرفتم صدای پا واضح تر به گوش می رسید.وچون دقیق میشدم رنگ صدا در پس زمینه ذهنم کمرنگ می شد.این مساله ای بود که من تقریبا باآن زندگی میکردم وبرایم کاملا عادی شده بود وآن را جزء لاینفک وجدایی ناپذیر زندگی خود میدانستم البته تا وقتی دراتاق کوچک خود درخانه ای درانحنای کوچه بن بست بودم .

اما دنیای من وقتی پایم را از اتاق بیرون میگذاشتم یک دفعه فرق میکرد.همه چیز تغییر میکردومن لحظه به لحظه به سرعتم اضافه میشد از کنار همه چیز با سرعت بسیار بالایی عبور میکردم والبته تمام جزئیات آن درذهنم نقش می بست .آنقدر سرعتم زیاد میشد که گاهی احساس میکردم آتش گرفته ام ووقتی آتش میگرفتم دنیایم تغییر میکرد . به آرامشی میرسیدم از سنخی دیگر وبا اهالی دنیایی دیگر زندگی ام را تنظیم میکردم .احساس میکردم زمان ومکان مفهومی ندارد وهیچ چیز به هیچ چیز بسته نیست .همه چیز را سرخ یا سبز یا بنفش میدیدم. بیشر بنفش.

میتوانستم ملکولهایم را ببینم وحتی بشمارم .(ادامه دارد....)

 


» نظر